بلاگ

  • طلایه‌داری که از لبه مرگ هراسی نداشت

    طلایه‌داری که از لبه مرگ هراسی نداشت

    بعد از ساعت‌های طولانی بالاخره با فداکاری یک نفر در آن منطقه که به طور قاچاقی یک رادیو برای خودش ساخته و علایم فرستنده‌ی ما را دریافت کرده بود … پس از سه روز محل فرود ما را پیدا کردند… بازخوانی مصاحبه‌ی خواندنی با اولین فضانوردی که در فضای کیهان راه‌پیمایی کرد

    بازخوانی یک گفتگوی جذاب با الکسی لئونف  فضانوردی که برای نخستین بار در فضا راهپیمایی کرد

    .

    .

    در این مطلب قصد داریم به نقد و بررسی زوایای پنهانی از رخداد تاریخیِ «نخستین راه‌پیمایی در فضا» و بازخوانی یک گفتگوی جذاب با «الکسی لئونوف»،  فضانوردی که برای نخستین بار در فضا راه‌پیمایی کرد، بپردازیم.

    پرواز ناو کیهانی «واسخود-2» در هجدهم مارس 1965 (برابر با 27 اسفند 1343) که در زمان خود سر و صدای زیادی به پا کرد،  خطرناک‌ترین و پرحادثه‌ترین پرواز فضایی بود که بیش از 18 بار فضانوردان را تا لبه‌ی مرگ برد و بازگرداند.

    آلکسی لئونوف چند سال پیش در مسکو با یکی از خبرنگاران ایرانی پیش‌کسوت حوزه‌ی فضا درباره‌ی این سفر تاریخی و حوادث آن مصاحبه‌ای داشت که در طول آن گوشه‌هایی از رازهای ناگفته‌ی این سفر فضایی را بازگو کرد که تا آن زمان کسی از آن‌ها خبری نداشت. آنچه می‌خوانید مصاحبه‌ی الکسی لئونوف با این خبرنگار ایرانی است.

    .

    نخستین پرواز لئونف به فضا با دشواری های بسیاری همراه بود و می توان گفت بازگشت سالم او و کیهان نورد همراهش به زمین یک معجزه بود

    .

    الکسی لئونوف دو بار به فضا سفر کرد. هر دو بار توجه زیادی از سوی رسانه‌های گروهی به ماموریت فضایی او شده است. در سفر اول او در 1965 به عنوان «نخستین انسانی که از ناو کیهانی بیرون آمد» و در فضای آزاد کیهانی راه‌پیمایی کرد، نام خود را به ثبت رساند و در تیتر روزنامه‌ها قرار داد و در بار دوم طی سال 1975 به عنوان فرمانده ناو «سایوز-19».  در این سفر بود که او سفینه‌اش را به ناو آمریکایی «آپولو» متصل کرد و نخستین سفر بین‌المللی فضایی را به انجام رساند.

    اما نخستین پرواز لئونوف به فضا با دشواری‌های بسیاری همراه بود بطوری که می‌توان گفت بازگشت سالم آنان به زمین یک معجزه بود.

    .

    – چرا تصمیم گرفته شد از سفینه یک نفره «وستوک»، ناو سه نفره‌ی خطرناک «واسخود» ساخته شود؟

    لئونوف: در آن زمان مساله برای ما جنبه میهنی داشت. ما هر خطری را برای سرفرازی کشورمان در برابر جهان سرمایه‌داری به رهبری آمریکا می‌پذیرفتیم. قرار بود آمریکایی‌ها ناو دو نفره «جمینی» را به فضا پرتاب کنند. ما پیشدستی کردیم و با تغییرات انجام شده در وستوک، آن را به سفینه‌ای 3 نفره تغییر دادیم. البته باید گفت که وستوک سفینه بزرگی بود و اصولا ظرفیت بیش از یک نفر را داشت. اما به هر حال برای سه نفر چندان راحت نبود. به همین دلیل فضانوردان واسخود-1 از لباس مخصوص استفاده نکردند. نخستین فروند از ناوهای واسخود در شکل سرنشین‌دار آن در 12 اکتبر 1964 با سه کیهان‌نورد به فضا پرتاب شد و با موفقیت کارش را انجام داد. به این ترتیب قبل از آن که آمریکایی‌ها بتوانند ناو دو نفره جمینی را به پرواز درآورند ما سفینه چند نفره خود را به نمایش گذاشتیم. در پرواز من و «بیلیایوف» به دلیل آن که باید راهپیمایی فضایی انجام می‌دادیم از لباسی استفاده کردیم که کاملا غیرقابل نفوذ بود.

    .

    – در عکس‌ها و فیلم‌های به جا مانده از شما و «بیلیایوف» بعضی کادرها وجود دارد که چهره‌تان چندان خندان نیست. چرا؟

    لئونوف: مشکلات فراوان بود. یک ماه قبل از سفر ما به فضا،  یک ناو بدون سرنشین به اسم «کاسموس 57» به مدار زمین پرتاب شد که در حقیقت نمونه‌ی سفینه‌ای بود که باید ما را می‌برد. در آغاز همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید، اما بعد از دور دوم، ناو ناپدید شد و از آن هیچ علامتی به گوش نمی‌رسید. حتی رادارهای ضدموشکی که می‌توانستند اشیای مداری را نشان دهند نیز نتوانستند آن را پیدا کنند. بعداً مشخص شد که فرمان مربوط به اتاقک مخصوص راهپیمایی را از 2 مرکز به طور همزمان فرستاده بودند. در نتیجه‌ی رسیدن همزمان این دو فرمان، گیرنده‌ی ناو به غلط دستور فرود به طرف زمین را داده و چون در منطقه‌ی برنامه‌ریزی نشده فرود می‌آمد (برای آن که سفینه در خاک بیگانه فرود نیاید)، سامانه‌ی انفجار خودکار، ناو را منفجر کرد! کارالیوف به ما گفت: “یا باید ریسک کنیم، یا 6 تا 8 ماه منتظر ناو جدید باشیم تا آن را به شکل بدون سرنشین برای جمع‌آوری اطلاعاتی که از دست داده‌ایم پرتاب کنیم و سپس شما را به فضا بفرستیم. و بعد از آن‌ها پرسید: “به نظر شما چه باید کرد؟”

    آمریکایی‌ها عملاً برای انجام عملیات مشابه آماده بودند. کیهان‌نورد آن‌ها در ناو «جمینی» می‌توانست درِ آن را باز کند، دستش را بیرون ببرد و به عنوان «نخستین راه‌پیمایی در فضا» نام خود را به ثبت برساند. هر دو جواب دادیم: “ما همین الان کاملاً آماده پرواز هستیم. مواردی را که لازم بوده طی کرده‌ایم و از نظر روحی آماده‌ایم. می‌توانیم این عملیات را انجام دهیم و فکر می‌کنیم باید طبق برنامه به فضا برویم.”

    یک روز «کارالیوف» ما را احضار کرد و ضمن صحبت درباره این سفر ناگهان از بیلیایوف پرسید: “اگر لوشا (خودمانی اسم الکسی در زبان روسی) بعد از راهپیمایی در فضا نتوانست وارد اتاقک شود تا برگردد چکار می‌کنی؟” بیلیایوف جواب داد: “در تمرین‌ها این وضعیت را در هواپیما انجام داده‌ایم. مثلاً تمرین کرده‌ایم که اگر بیهوش شد چطور او را به داخل ناو  ببرم.” کارالیوف خیلی صریح پرسید: “اگر نتوانستی او را برگردانی، می‌توانی او را همراه با اتاقک در فضا رها کنی؟”
    بیلیایوف لحظه‌ای مردد ماند و بعد گفت: “غیرممکن است. من این کار را نمی‌کنم.” کارالیوف به فکر فرود رفت و بعد گفت: “پاشا (خودمانی اسم پاول در زبان روسی) تو برای این سفر آماده نیستی، برو.”

    بیلیایوف بعد از درنگی یک دقیقه‌ای با صدایی خفه گفت: “اگر لازم باشد می‌توانم این کار را بکنم.” کارالیوف گفت: “ممنونم.” و مکالمه تمام شد! طبیعی است که در این شرایط ما نمی‌توانستیم خیلی خوشحال باشیم.

    .

    – سفر چگونه آغاز شد؟

    لئونوف: ما در 18 مارس 1965 از «پایگاه فضایی بایکونور» به فضا پرتاب شدیم. برای بالا بردن روحیه‌ی ما، آن روز کارالیوف و «گاگارین» هم با ما تا پای سکو آمدند. مشکلات درست بعد از پرتاب شروع شد. ناو به جای آن که در مداری به ارتفاع 300 کیلومتر قرار بگیرد، به دلیل اشتباه در محاسبه، به مداری در ارتفاع 500 کیلومتری رفت، یعنی درست زیر «کمربند تشعشع وان آلن».

    .

    ما در 18 مارس 1965 از «پایگاه فضایی بایکونور» به فضا پرتاب شدیم

    .

    اما این خطرناک‌ترین وضعیت سفر نبود. میزان سوخت سفینه کم شده بود و موتور محرکه تا مدتی منظم کار نمی‌کرد. ما هر چه می‌توانستیم انجام داده بودیم. نمی‌دانستیم مشکلات بعدی چه خواهند بود. حدود یک ساعت پس از پرتاب، دستور آغاز عملیات راه‌پیمایی داده شد. من فشار هوا را تقلیل دادم. خوب می‌فهمیدم که الان در کل کابین سفینه اکسیژن خالص جریان دارد، دیگر هیچ ازتی وارد بدن نمی‌شود و اگر اتفاقی بیفتد، خون من به جوش خواهد آمد و دیگر از هیچ کس کاری برنخواهد آمد. سپس به داخل اتاقک راه‌پیمایی رفتم و بعد از بسته شدن در ورودی به داخل ناو و تخلیه هوای اتاقک، در دوم را باز کردم و به راه‌پیمایی فضایی دست زدم. پاول بیلیایوف در این زمان با رادیو به سراسر جهان اعلام کرد: «توجه! توجه! انسان به فضای باز کیهانی گام نهاد، انسان به فضای باز کیهانی گام نهاد.»

    .

    توجه توجه انسان به فضای باز کیهانی گام نهاد انسان به فضای باز کیهانی گام نهاد

    .

    – در چنین فاصله‌ای از زمین و شرایطی این گونه، دل شیر می‌خواهد که انسان از سفینه هم بیرون بیاید و در فضا راه‌پیمایی کند…

    لئونوف: البته ترس دارد. اما به هر حال این کار باید انجام می‌شد. دانشمندان به این نتیجه رسیده‌اند که فضانوردان ویژگی احساسی و روانی خاصی دارند که انسان‌های معمولی ندارند و آن را درک نمی‌کنند. این موضوع ثابت شده که فضانوردان در شرایط بسیار بد – حتی جسمی مثل ناراحتی معده حاد – در فضا کار و زندگی می‌کنند.

    .

    – انسانی وقتی که بداند ممکن است خون در رگ‌هایش به جوش بیاید، چه احساسی دارد؟ عرق بدنش او را خنک نمی‌کند؟

    لئونوف: خنک؟ آن قدر گرم و داغ بود که من در پایان راه‌پیمایی 6 کیلو وزن کم کرده بودم. عرق از تمام بدنم سرازیر بود، به طوری که مجبور بودم با دستکش مرتب چشم‌هایم را پاک کنم. عرقی تلخ مثل زهر. حرارت بدنم به 2/38 رسید. من برای انجام راه‌پیمایی تنها 60 لیتر اکسیژن داشتم که آن هم از طرق کابلی که به لباسم وصل بود به من می‌رسید. سکوتی مطلق اطرافم را گرفته بود. من صدای تنفس، حتی صدای قلب خودم را می‌شنیدم. در این زمان بود که ناگهان صدایی به گوشم رسید: توجه ! توجه! انسان وارد فضای آزاد کیهانی شد و در حال شنا در فضا است!

    .

    سکوتی مطلق اطرافم را گرفته بود و من صدای تنفس و حتی صدای ضربان قلب خودم را می شنیدم

    .

    این صدای گوینده‌ی رادیو مسکو بود که خبر راه‌پیمایی مرا به اطلاع مردم می‌رساند. بعد از آن صدای برژنف را شنیدم که می‌گفت: “الکسی، اعضای کمیته مرکزی حزب دور هم جمع شده‌ایم و انتظار بازگشت تو را می‌کشیم. مراقب باش و سالم برگرد.”

    .

    – راه‌پیمایی شما چقدر طول کشید و چطور برگشتید؟

    لئونوف: من 12 دقیقه راه‌پیمایی کردم. دقایق آخر باز هم مشکلات خود را نشان دادند و آن پیچیدن بندنافی بود که مرا به سفینه متصل می‌کرد و لوله‌ی اکسیژن و سیم‌های مخابراتی از درون آن می‌گذشت. برای بازگشت به داخل اتاقک هم مشکل پیدا کردم. لباسم باد کرده بود و نمی‌توانستم خود را از دریچه‌ی آن عبور بدهم. مجبور شدم فشار هوا را پایین بیاورم. بالاخره بعد از تلاش زیاد خودم را به داخل سفینه رساندم. در این موقع آن قدر عرق در پوتین‌هایم جمع شده بود که شما باور نخواهید کرد. در خروجی را بستیم، اما کاملا چفت نشده بود به همین دلیل فشارهای داخل ناو بالا و بالاتر می‌رفت و بالاخره به 460 رسید. وسایل برقی زیادی در سفینه کار می‌کرد و یک جرقه‌ی کوچک می‌توانست انفجاری را بوجود آورد که ما به مولکول تبدیل شویم! حالا وضع روحی ما را درک کنید. سرانجام، این مشکل هم حل شد و برای بازگشت از این سفر پر دردسر آماده شدیم. دکمه‌ی دستگاه بازگشتِ خودکار را فشار دادیم. هیچ واکنشی دیده نشد: دستگاه کار نمی‌کرد! هدایت دستی ناو کاری بود که درصد احتمال بسیار ناچیزی برای آن در نظر گرفته بودند. به همین دلیل باید در وضعیت عجیب و غریبی قرار می‌گرفتیم.

    .

    ما پیشدستی کردیم و با انجام تغییراتی در وستوک آن را به سفینه ای 3 نفره تبدیل کردیم

    .

    من از جای خود بلند شدم و بر روی بی‌سیم دراز کشیدم، پاشا برعکس دراز کشید و من با دست‌هایم پاهای او را گرفتم. آنوقت او موتور سفینه را روشن کرد. وقتی کارمان با موتور تمام شد به جای خودمان برگشتیم که در وضعیت مناسب برای فرود باشیم. طبق برنامه، باید بخش فرودی از قسمت موتوری جدا می‌شد، اما این اتفاق هم نیفتاد. ناگهان تکان سختی خوردیم و مثل وزنه‌ای که رها شده باشد شروع کردیم به چرخیدن. چشم هایمان از فشاری که به ما وارد می‌آمد یک کاسه خون شده بود. پاشا کنترل کار را به دست گرفت و ما هشتمین بحران را هم پشت سرگذاشتیم. سفینه وارد جو شده بود و ما از این که بالاخره داریم به خانه بازمی‌گردیم خوشحال بودیم، اما هنوز اعتماد نداشتیم سالم به زمین برسیم. سفینه ما به جای قزاقستان در جنگل‌های “پرم” به زمین نشست. هیچ کس بطور دقیق نمی‌دانست ما کجا هستیم. خودمان هم از محل دقیق فرود اطلاع نداشتیم. تنها می‌دانستند که ما سالم بازگشته و در نقطه‌ای در جنگل‌های پرم فرود آمده‌ایم. ما از طریق یک رادیوی مخصوص علامت کمک می‌فرستادیم اما محل ما آن قدر دورافتاده بود که هیچ رادیویی آن را نمی‌توانست بگیرد. بعد از ساعت‌های طولانی بالاخره با فداکاری یک نفر در آن منطقه که بطور قاچاقی یک رادیو برای خودش ساخته بود و خطر زندان رفتن را به جان خرید (در دوران شوروی رادیوها تنها در باندهای سخن‌پراکنی می‌توانست امواج را دریافت کند و داشتن رادیو خارج از آن محدوده‌ی امواج ممنوع بود)، بعد از سه روز محل فرود ما را پیدا کردند. اما در مطبوعات آن موقع خبر بازگشت چنین چاپ شده بود: «فضانوردان ما در حال حاضر در ویلای شورای ملی در نزدیکی پرم در حال استراحت هستند.» البته نه در آن زمان و نه تا کنون چنین ویلایی وجود خارجی نداشته است.

    .

    ما از طریق یک رادیوی مخصوص علامت کمک می فرستادیم اما محل ما آن قدر دورافتاده بود که هیچ رادیویی آن را نمی توانست بگیرد

    .

    – چطور ممکن است آدمی که این همه مکافات کشیده باز هم آرزوی سفر به فضا داشته باشد؟

    لئونوف: همان طور که گفتم، در آن روزگار و در جنگ سرد بین شوروی و آمریکا،  ما انجام چنین ماموریت‌هایی را وظیفه‌ی میهنیِ خودمان می‌دانستیم. دوم این که عنوان حرفه ما «فضانوردِ آزمایش‌گر» بود. ما به قول گاگارین، «پیش‌گامان و طلایه‌داران» بودیم و برای طلایه‌دار، خطر کردن امری عادی است.

    .

    در آن روزگار جنگ سرد بین شوروی و آمریکا ما انجام چنین ماموریت هایی را وظیفه ی میهنی خود می دانستیم

    .

    – خوب بعد از چنین وضعیت خطرناکی ظاهرا باز هم توبه نکردید و کنار نرفتید؟!

    لئونوف: البته! بعد از یک سال من به عنوان فرمانده‌ی نخستین گروهی که باید به ماه سفر کنند، انتخاب شدم و تمرین‌های سختی را شروع کردیم. ما با جدیت آماده‌ی این سفر شدیم و توانایی آن را هم داشتیم. قرار بود 6 ماه قبل از آمریکایی‌ها به ماه برسیم. اما، متاسفانه، مرگ «سرگئی کارالف» و به دنبال آن مشکلات فنی موشک بالابرنده و مسایل دیگر همه چیز را به کلی بر هم زد.

    .

    – و آمریکایی ها به ماه پرواز کردند؟

    لئونف: بله. به این ترتیب آمریکایی‌ها جلو افتادند و برنامه‌ی سفر به ماه بدون این که رسانه‌ای شود، به طور کلی لغو شد! به دنبال این تغییرات، گروه ما را به بخش ایستگاه‌های فضایی منتقل کردند. من به عنوان فرمانده گروه با «کوباسف» و «کلودین» برای این سفر 2 سال آموزش و تمرین داشتیم. اما 3 روز قبل از پرتاب، کوباسف دچار عفونت ریوی شد. اجازه‌ی پرواز به او ندادند. به جای او «ولادیسلاو ولکوف» را گذاشتند. ظاهرا ولادیسلاو دوست داشت با گروه خودش به فضا برود. او به «واسیلی میشین» که به جای کارالیوف نشسته و همه‌کاره‌ی امور فضایی بود گفت که نمی‌تواند با من کار کند. خلاصه 11 ساعت مانده به پرتاب، گروه کاملا عوض شد و اعضای علی‌البدل جای گروه اصلی را گرفتند. روز بعد «پاتسایوف»، «ولکوف» و «دابروولسکی» به فضا پرتاب شدند.

    .

    – و زنده برنگشتند…!؟

    لئونوف: متاسفانه بله. آنها بعد از 23 روز اقامت در ایستگاه مداری «سالیوت-1» و شکستن رکورد 18 روزه فضانوردان «سایوز-9» به زمین برگشتند. من در زمان فرود سفینه آنجا بودم. وقتی که در سفینه را باز کردیم با مرده‌ی آن‌ها روبرو شدیم.

    .

    – به راستی آنها چطور کشته شدند؟

    لئونوف: در سفینه دریچه‌ی کوچکی وجود داشت که فضانوردان بعد از فرود در صورت دلخواه آن را باز می‌کردند تا از هوای تازه استفاده کنند. این دریچه به صورت لولایی باز می‌شد. ساچمه‌های این دریچه خوردگی پیدا کرده بود و در زمان بازگشت، کمی باز شده بود. همین منفذ کوچک هوای داخل سفینه را به بیرون کشید. دابرولسکی تلاش زیادی کرده بود که منفذ را ببندد. از جایش بلند شده و بارها به دور خود چرخیده بود اما موفق نشد. آنها تقریبا 18 دقیقه با مرگ مبارزه کردند ولی نتوانستند کاری انجام دهند. بدن‌شان هنوز گرم بود. ما آن‌ها را در محل فرود تنفس مصنوعی دادیم. حتی پزشکان جراح تلاش کردند لخته‌های خون را با برش شاهرگ برطرف کنند، شاید نجات یابند، اما متاسفانه نتیجه‌ای نداد. خون آنها کاملاً لخته شده بود.

    .

    الکسی لئونف در 30 مه 1934 در لیستویانکا روسیه به دنیا آمد

    .

    درباره الکسی لئونوف

    الکسی لئونوف در 30 مه 1934 (برابر با 9 خرداد 1313) در لیستویانکا روسیه به دنیا آمد. نخستین سال‌های زندگی وی مصادف با جنگ ‏جهانی دوم و درگیری با نازی‌ها بود. در آن زمان زندگی برای او و افرادی مثل او به سختی می‌گذشت. مشکلات ‏جنگ و کمی سن موانع بی‌شماری را در راه پیشرفت وی ایجاد کرده بود؛ اما لئونوف با پشتکار فراوانی که داشت به ‏تحصیل ادامه داد و پس از طی مراحل دبیرستان به نیروی نظامی شوروی پیوست. در 1960 جزو اولین گروه کیهان‌‏نوردان شوروی انتخاب شد و نخستین پرواز خود را پس از 5 سال تمرین با «واسخود-2» به همراه «پاول بیلیایف» انجام داد. ‏طی این سفر بود که لئونوف، در حالی که با یک طناب به سفینه متصل بود؛ از آن خارج شده و اولین راه‌پیمایی بشر را ‏در فضا انجام داد.‏ وی پس از این سفر دوره‌ای را نیز در دانشگاه هوایی ژوکوفسکی گذراند.‏
    دومین سفر فضایی وی در 15 ژوئیه 1975 به همراه «والری کوباسف» انجام شد. طی این سفر ناو کیهانی «سایوز-19» و ‏سفینه آپولو (به سرنشینی براند ، اسلیتن و استافورد) در فضا به هم ملحق شده و پنج فضانورد شوروی و آمریکا با ‏یکدیگر ملاقات نمودند. این پرواز 6 روز طول کشید.‏
    وی در 26 ژانویه 1982 از کیهان‌نوردی کناره‌گیری کرد. لئونوف نقاش نیز هست و مراحل سفرهای فضایی خویش ‏را بعداً بصورت تابلو درآورده و در اکثر مطبوعات به صورت عکس‌های حقیقی و یا تخیلی چاپ می‌شود. او ‏یازدهمین فضانورد شوروی، نخستین فضانورد نقاش و نخستین انسانی است که در فضا راهپیمایی کرده و جمعا 7 ‏روز و 33 دقیقه از عمرش را در فضا گذرانده است‏.

    .

    الکسی لئونف نقاشی هم می کند و مراحل سفرهای فضایی خویش را به صورت تابلو درآورده

    .

    .

    منابع:

    وسخود-۲

    الکسی لئونوف

    پروژه آزمایشی آپولو-سایوز

    پروژه جمینی

    ایسنا

    ویکی انگلیسی

    .

    .

    مطالب مرتبط:

    محبوب‌ترین شیی در موزه‌ی نیکسدورف

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-03-18 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved.

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • سلیقه‌ی خاص الکترونیکی‌ها در هدیه دادن

    سلیقه‌ی خاص الکترونیکی‌ها در هدیه دادن

    ایده‌هایی برای هدیه‌های زیبای دست‌ساز دوستداران الکترونیک به دوستان و آشنایان در نوروز

    هدیه های نوروزی با سلیقه ی الکترونیکی ها

    .

    .

    هدیه دادن و هدیه گرفتن جزء جدایی‌ناپذیر و از رسم‌های زیبای نوروزی است. با هدیه دادن چیزی که ساخته‌ی دست خودمان باشد، به عزیزان خود نشان می‌دهیم آنان را آن قدر دوست داشته‌ایم که با صرف وقت و خلاقیت و هنرمندی، برایشان یک اثر هنری-فنی یگانه خلق کرده‌ایم.

    چندتایی از این هدایا را در زیر می‌بینید. البته اطمینان دارم که شما هم با سلیقه‌ی خود چیزهای زیبایی با افزاره‌های بیکارمانده‌ی الکترونیک، و یا با ایده گرفتن از نمادهای الکترونیک خلق خواهید کرد. و چقدر خوب خواهد بود، اگر عکسی از ساخته‌های دست خود برای «اتصال کوتاه» بفرستید تا به نام خودتان برای دیدن بقیه‌ی خوانندگان در این‌جا آورده شود.

    .

    چند ایده برای ساخت گوشواره های الکترونیکی

    .

    آویزی مفهومی از جنس الکترونیک با تفکر می توان به طرح های جالبی رسید

    .

    کراوات هایی با نمادهای الکترونیک که می توانند روی تی شرت هم کار شوند

    .

    یک کاردستی زیبای الکترونیکی به شکل خیمه

    .

    یک کار هنری زیبا به نام موج و سیم

    .

    .

    مطالب مرتبط:

     

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-03-14© 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved.

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • گرفتن کره از آب یا برق از هوا

    گرفتن کره از آب یا برق از هوا

    مداری بر اساس «شکاف جرقه» برای برداشت انرژی رایگان از منابع ولتاژ بالا تظاهراتی در اروپا با لامپ مهتابی زیر خط فشارقوی هوایی به نفع انتقال برق از خطوط زمینی

    .

    .

    «برداشت انرژی» هنر استخراج نیروی قابل استفاده  از آن منابع انرژی است که معمولاً خیلی ضعیف و حتی مُرده فرض می‌شوند و یا استخراج انرژی از آن‌ها بسیار مشکل یا غیرعملی به نظر می‌رسد. در این تارنما پیش از این هم نمونه هایی از مدارهایی که چنین وظیفه‌ای را بر عهده دارند با نام «ژول دزد، دزد انرژی» عرضه شده است، اما در این نوشتار از روش به کلی متفاوتی سخن رانده می‌شود.

    سخن بر سر استفاده از منابع و حامل‌های ولتاژ بالا و فشار قوی است، منابع و حامل‌هایی که انرژی الکتریکی را در  ولتاژهایی میان یک کیلوولت  تا 30 کیلوولت در خود دارند و مدارهایی که می‌توانند این ولتاژها را به ولتاژهای «معمولی» قابل استفاده در مدارهای الکترونیکی تبدیل کنند. توان الکتریکی که مدارهای ما ارایه می‌دهند در بازه ی چند میلی‌وات تا چند وات قرار دارد.

    مدارهایی که در این‌جا معرفی می‌شوند، همگی نوعی از مدارهای تبدیل‌کننده‌ی ولتاژ یا «مُبَدّل ولتاژ[1]» هستند که ولتاژی را از سطحی که مطلوب نیست به سطح دیگری که مطلوب هست تغییر و تبدیل می‌دهند.

    اما، در جایی که ما با ولتاژهای خیلی بالا و همزمان با توان‌های خیلی پایین سر و کار داریم، چگونه باید مداری با راندمان بالا طراحی کنیم که از یک سو تاب مقاومت در برابر ولتاژ بالا را داشته باشد، و از سوی دیگر تلفات اندکی داشته باشد؟ ما در این جا با ولتاژهایی بالاتر از دو هزار ولت سر و کار داریم که ترانزیستورها طاقت تحمل آن را ندارند. شاید بگویید از لامپ خلاء استفاده شود. اما، خیر! ناممکن است! چون در این لامپ‌ها مقدار زیادی انرژی در «رشته‌ی التهابی»، در فیلامان آن‌ها، تلف می‌شود. افزاره‌های ویژه‌ای مانند تریستورها  نیز فقط در ابعاد صنعتی و کاربردهای با جریان‌های زیاد توجیه دارند.

    بنابراین، پس از تفکر زیاد به این نتیجه رسیدیم که از یک افزاره‌ی کهنسال از نوع غیرفعال (Passive) در مدار خود استفاده کنیم و آن چیزی نیست جز یک «شکاف جرقه» که به آن «فاصله‌ی جرقه[2]» نیز می‌گویند. اما این پدیده‌ی فن‌آوری قرن نوزدهم چگونه به ما در قرن 21-ام در رسیدن به هدف خود یاری خواهد رساند؟

    .

    شکاف جرقه چه افزاره‌ای است؟

    آشناترین شکاف جرقه که همه‌ی ما آن را دیده‌ایم، «شمع جرقه» در موتورهای بنزینی است.

    .

    آشناترین افزاره ی فاصله ی جرقه یا شکاف جرقه یا اسپارک گپ شمع موتورهای بنزینی است

    .

    انواع دیگر شکاف جرقه که در مدارهای الکترونیکی به کار برده می‌شوند، وظیفه‌ی حفاظت از مدارها را در برابر پالس‌های ولتاژ بالا بر عهده دارند. شکل ظاهری و مشخصات فنی برخی از این افزاره‌ها در تصویر زیر ملاحظه می‌شوند.

    .

    انواع و مشخصات فنی محصولات فاصله جرقه از شرکت معروف اپکاس

    .

    یک فاصله جرقه ساخت زیمنس با بدنه ی شیشه ای

    .

    البته خوب است که فاصله ی جرقه را خودمان بسازیم. وسیله‌ای شبیه چیزهایی که در تصویر زیر دیده می‌شوند، به آسانی ساخته می‌شوند.

    .

    ایده هایی برای ساخت فاصله ی جرقه با وسایل دم دستی

    .

    بیایید همه‌ی پیش‌داوری‌ها و تردیدها را کنار گذاشته و واقعیت‌ها را در مورد «شکاف جرقه» بررسی کنیم:

    الف)      ولتاژ جرقه‌زنی آن‌‌ها را می‌توان با تغییر دادن فاصله‌ی بین الکترودها تعیین و تنظیم نمود،

    ب)        این افزاره در حالت آماده‌باش (Standby) هیچ توان الکتریکی مصرف نمی‌کند،

    پ)        «آتش به اختیار» است و وقتی اختلاف ولتاژ میان الکترودهای آن به «ولتاژ شکست» رسید، خودش به خودش فرمان جرقه‌زنی می‌دهد، و افزون بر این، وقتی که جریان الکتریکی گذرنده از شکاف از مقدار «جریان نگه‌داری» یا به عبارتی «جریان ابقا[3]» کم‌تر شود، خودش خودش را خاموش می‌کند،

    ت)        راندمان شکاف جرقه خیلی بالاست زیرا «جریان نشتی» آن در «حالت خاموش[4]» یا قطع آن قدر کم است که قابل چشم پوشی می‌باشد، و ولتاژ «حالت روشن[5]» یا وصل آن می‌تواند مقداری میان 100 تا 500 ولت داشته باشد. این ولتاژها ممکن است خیلی بزرگ به نظر برسند، اما وقتی بدانیم که ولتاژ تغذیه‌ی مدار 20 تا 40 برابر بزرگ‌تر از این مقادیر است، بنابراین رسیدن به آن مقدارهای ولتاژی با مشکلی روبرو نخواهد شد،

    ث)        این افزاره‌ها ساختمان مقاومی دارند و بسیار بادوام هستند. به این جهت، هیچ تمهیدی برای حفاظت آن‌ها در برابر تخلیه‌ی الکترواستاتیکی ضرورت ندارد،

    ج)         قیمت این افزاره مناسب است و هیچ گران نیست.

    ویژگی‌های شکاف جرقه، که در بالا برشمرده شدند، آن را نامزد ایده‌آلی برای ساختن «نوسانگر واهِلِشی[6]» می‌کند. در مدار نوسانگر واهِلِشی زیر منبع ولتاژ بالا را با نشانه‌ی یک «منبع جریان» نمایش داده‌ایم. چنین فرضی، که مقاومت داخلی زیادی دارد، بهترین انتخاب برای یک مولد ولتاژ زیاد است.

    .

    نوسانگر واهِلِشی چگونه کار می‌کند؟

    در شماتیک زیر مدار اصولی یک نوسانگر واهلشی ملاحظه می‌شود.

    .

    مدار اصولی یک نوسانگر واهلشی برای نشان دادن طرز کار آن

    .

    نقش مقاومت‌1 جداسازی نوسانگر از دنیای خارج است. این مقاومت دامنه‌ی امواج تداخلی را در خروجی کاهش می‌دهد، و از تولید ضربان‌های جریانی بزرگ که ممکن است بر اثر خازنی بودن منبع انرژی روی سیم‌های ارتباطی پدیدار شوند، پیش‌گیری می‌کند.

    جریان ورودی خازن‌1 را شارژ می‌کند و تا جایی این کار را ادامه می‌دهد که شکاف جرقه به ولتاژ شکست خود برسد و در این حال در چشم بر هم زدنی انرژی ذخیره شده در خازن را در پیچش اولیه‌ی ترانسفورماتور افزاینده تخلیه کند. پالس حاصل به پیچش ثانویه‌ی ترانس گفته‌شده انتقال می‌یابد، و سپس از طریق یک دیود شاتکی به خازن ذخیره‌ساز‌2 فرستاده می‌شود. این خازن الکترولیتی باید از نوعی انتخاب شود که «تلفات اهمی» ناچیزی داشته باشد و این کیفیت بیش‌تر در خازن‌های الکترولیتی دیده می‌شوند که «مقاومت سری داخلی» (ای.اس.آر.) کمتری داشته باشند.

    یک عامل دیگر، خودالقایی یا «اندوکتانس نشتی ترانسفورماتور» مدار می‌باشد، که در این شماتیک از چشم پنهان است، اما نقش بسیار مهمی در عملکرد آن بازی می‌کند. این خودالقایی دامنه‌ی پالس‌های جریانی را در زمان پخش می‌کند و قلّه‌های آن را به مقداری که برای دیود و خازن قابل پذیرش باشد، کاهش می‌دهد. برای هدف ما، البته، این خبر خوبی به حساب می‌آید، زیرا این موضوع طراحی ترانسفورماتور را هم ساده‌تر می‌سازد. حتی در حضور این اندوکتانس نیز، جریان‌های قلّه‌ای مقادیری بین 10 تا 100 آمپر خواهند داشت. دلیل انتخاب چنین دیود بزرگی همراه با یک خازن الکترولیت با تلف مقاومتی اندک، در این مدار کوچک و با توان پایین، وجود همین جریان های خیلی شدید بوده است. تلف اهمی خازن الکترولیت مورد استفاده در این مدار، بازده و راندمان و کیفیت این مدار را تعیین می کند.

    در این‌جا فقط یک دیود به کار گرفته شده، زیرا قطبیت ورودی همواره غیرقابل‌تغییر و معیّن فرض شده است. اگر چنین نیست، باید در مدار از «یکسوسازی تمام‌موج»، با به کارگیری از چهار دیود به صورت «پل دیود» استفاده به عمل آید. در هر صورت باید دیودهایی با «ولتاژ پیشرو[7]»ی کم، مانند «دیود شاتکی[8]» در این مدار انتخاب شود. بر حسب ماهیت منبع انرژی الکتریکی، مدار یکسوساز می‌تواند در سمت اولیه یا ثانویه‌ی ترانس به کار برده شود. اگر منبع انرژی فرکانس پایینی دارد و جریان آن به اندازه‌ی کافی بالا هست که خازن نوسانگر را در یک سیکل جریانی شارژ کند، پل دیود را می‌توان در ثانویه نصب نمود. اگر فرکانسِ جریان بالا باشد و برای شارژ خازنِ نوسانگر به تعداد سیکل‌های بیش‌تری نیاز باشد، باید از یک پل دیود ولتاژ بالا در سمت ورودی مدار مبدل استفاده به عمل آید.

    برای به بیشینه رساندن بازده توان، در خروجی مدار باید «تطبیق امپدانس» صورت گیرد، به این معنا که «ولتاژِ زیرِ بار» در خروجی مدار باید درست نصف «ولتاژ بی‌باری» آن باشد. در عمل، با احتساب تلفات مدار و خطاهای کوپلاژ و غیره، این مقدار اندکی کم‌تر از نصف خواهد بود. در این مدار، که نرخ تبدیل ترانس یک به یکصد (100/1) است و ولتاژ شکستِ شکاف جرقه 4 کیلوولت در نظر گرفته شده است، از لحاظ نظری ولتاژ خروجی باید 20 ولت باشد، اما در عمل در بهترین حالت به 17/5 ولت نمی‌رسد.

    خازن بخش نوسانگر نه تنها باید قادر به تحمل خالص ولتاژ ورودی باشد، بلکه همچنین باید مناسب کاربرد در جریان‌های پالسی نیز باشد. خازن‌های معمولی «چندلایه[9]» با عایق فیلم یا سرامیک متالیزه نمی‌توانند در برابر جریان‌های پالسی مکرّر دوام بیاورند و لایه‌ی بسیار نازک فلزی نشانده‌شده بر روی ماده‌ی عایق در آن‌ها به سرعت تخریب شده و اتصال پایانه‌های خازن باز می‌شوند.

    ساختار الکترودها در خازن‌های قدیمی‌تر از نوع مسطح یا به عبارتی «خازن‌های عدسی» استحکام بسیار بیش‌تری دارند و بدین دلیل در این کاربرد مناسب‌تر هستند. با وجود این که «تلفات دی‌الکتریک» این نوع خازن‌ها به واسطه‌ی نوع و ماهیت مواد سازنده‌ی آن‌ها (نوعاً ماده‌‌ی Y5Uیا مشابه) بسیار بیش‌تر است، اما قیمت ارزان و دوام کاری آن‌ها، در برابر کاهش ناچیزی که در بازده مدار ایجاد می‌کنند، قابل چشم‌پوشی می‌باشد.

    .

    ترانسفورمر مدار

    ترانسفورماتور این مدار بر پایه ی یک هسته‌ی RM6 از جنس ماده‌ی «فرّیت» معمولی نوع 3B ساخته می‌شود. در پیچیدن پیچش اولیه‌ی این ترانس باید دستورالعمل‌های مرتبط با ولتاژ بالا را مدّ نظر داشت و آن‌ها را به کار بُرد.

    .

    اجزای ساختمانی و ابعاد یک هسته فریت از نوع آر ام 6 برای پیچیدن ترانس مدار

    .

    ولتاژهای 1 تا 30 کیلوولت تنها گویای حدود ولتاژی مورد انتظار است. در ولتاژهای زیر یک کیلوولت فاصله‌ی جرقه باید با دقت میکرومتری تنظیم شود. اما در ولتاژهای بالای 30 کیلوولت چالش رام‌نشدنی ما بروز قوس الکتریکی و پدیده‌های مشابه خواهد بود.

    قسمت مولّد پالس مدار یک منبع تداخل الکترومغناتیسی نیرومند است که به یک عایق‌بندی الکترومغناتیسی خیلی خوب احتیاج دارد تا از ایجاد تداخل در دستگاه‌های الکترونیکی دیگر پیش‌گیری شود. لزومی ندارد که ساختمان این عایق‌بندی «هوابند» باشد. فاصله‌ی جرقه در حال کار در هوای اطراف خود تغییراتی به وجود می‌آورد: گاز اوزون و اکسیدهای خورنده‌ی نیتروژن تولید می‌کند و اگر ترتیبی داده شود که این فعل و انفعالات درون یک محفظه‌ی بسته اتفاق بیافتد، باعث خوردگی فلزات و تغییر خاصیت مواد عایق خواهد شد. شاید محیطی حاوی نیتروژن خالص راه حلی برای پیش‌گیری از این موضوع باشد.

    لزومی ندارد که یک تصور کلیشه‌ای از شکاف جرقه به صورت دو الکترود نوک‌تیز در مقابل همدیگر داشته باشیم. در بهترین حالت، الکترودها باید به نسبه ضخیم، صاف و کمی محدب باشند. اگر شکاف جرقه برای استفاده‌ی مداوم در نظر گرفته شود، ماده‌ی تشکیل‌دهنده‌ی آن باید سخت و در برابر  فرسایش مقاوم باشد. تنگستن انتخاب ایده‌آل برای الکترودهای چنین شکاف جرقه‌ای است.

    .

    توان خروجی چقدر است؟

    نمونه‌ی ما توانست، روی یک بار یک کیلواهمی، از یک منبع 480 میلی‌واتی توانی برابر با 306 میلی‌وات به دست دهد. این توان با مشاهده‌ی فرکانس نوسان، که در این حالت 153 هرتز بود، تخمین زده شد (P=0,5CV2f). این روش محاسبه را به کار بردیم تا مشخصه‌های منبع انرژی را از معادله حذف کنیم. از مقدار توان حاصل به این نتیجه رسیدیم که بازده این مدار ساده در حد 63% است که برای یک فن‌آوری پایین رقم قابل تحسینی است.

    .

    منبع‌های تامین انرژی این مدار

    گذشته از افزاره‌ها و اِلِمان‌های «پیزوالکتریک[10]» و «پیروالکتریک[11]»، منبع‌های دیگری نیز برای تامین انرژی این مدار متصور است. برای مثال، می‌توان یک «انرژی‌دزد» مانند تصویر زیر ساخت.

    .

    ساختمان مدار برای برداشت نیروی برق از میدان الکترواستاتیکی پیرامون خطوط انتقال فشار قوی

    .

    در این مدار یک آنتن خازنی (کاپاسیتیو)، به شکل صفحه‌ای فلزی، میدان‌های الکترواستاتیکی پراکنده در پیرامون یک خط انتقال فشار قوی را جمع می‌کند و آن را به یک یکسوساز ولتاژ بالا می‌دهد. آن چه که اتفاق می‌افتد شباهت زیادی به «روشن کردن لامپ مهتابی با مالش» دارد، با این تفاوت که در این‌جا نیروی برق مفید و قابل‌استفاده به دست می‌آید.

    همچنین در تئوری، برداشت انرژی الکتریکی از پدیده‌های جوّی نیز امکان‌پذیر به نظر می‌رسد. این موضوع را امتحان نکرده‌ام، و اگر کسی بخواهد آن را امتحان کند، باید نهایت احتیاط را رعایت کند که دچار برق‌زدگی ناشی از رعد و برق نشود.

    .

    ساختمان مدار برای برداشت نیروی برق از میدان های الکترواستاتیکی پراکنده در هوا

    .

    مدار می‌تواند همچنین توسط یک ماشین مولد الکتریسیته‌ی ساکن تغذیه شود، که در این حالت صرفاً جنبه ی نمایشی و آموزشی دارد زیرا این ماشین‌ها چندان راندمانی ندارند و جریان خروجی آن‌ها معمولاً از چند ده میکروآمپر بالاتر نمی‌رود.

    .

    .

    مطالب مرتبط:

     ژول دزد، دزد انرژی

    روش اندازه گیری ESR یا مقاومت سری داخلی خازن های الکترولیت

    .

    .

    پانویس‌ها:

    [1] Voltage Converter

    [2] Spark Gap

    [3] Holding Current

    [4] Off-State Current

    [5] On-State Voltage

    [6]  Relaxation Oscillator فیزیک‌دان و اخترشناس ایرانی، محمد حیدری ملایری ، واژهٔ «واهلش» را برای واژهٔ relaxation پیش نهاده است. واژهٔ relaxation از سه بخش re+lax+ation ساخته شده است. واژهٔ واهلش نیز از سه بخش وا+هِل+-ِش ساخته شده است: «وا» برابر با re که یک معنای این پیشوند دوباره و باز انجام دادن کاری است؛ «هِل» از هِلیدن به معنای رها کردن برابر با lax می‌باشد؛ «-ِش» پسوند ستاک‌ساز برابر است با پسوند  ation.

    [7] Forward Voltage

    [8] Shuttky Diode

    [9] Multi-Layer Capacitor

    [10] Piezoelectric

    [11] Pyroelectric

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02-18© 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved.

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • حکایتی از روزهای انقلاب

    حکایتی از روزهای انقلاب

    روز بیست و دوم بهمن رادیوی«زنیط» شاه که همیشه آن را همراه داشت و روی طول موج رادیوی ایران ثابت شده بود، جمله‌ی «این صدای انقلاب مردم ایران است» را پخش کرد یک نمونه از رادیوی چندموج معروف زنیط مدل رویال ترانس اوشنیک

    .

    .

    … وقتی رضا شاه از ایران رفت کسی نگِریست و وقتی فرزندش می‌رفت، شهرها یک‌پارچه شوق و فریاد بود…

    هنوز هواپیمای سلطنتی به آسوان نرسیده بود که خبر رفتن شاه را خبرگزاری‌ها به سراسر جهان رساندند و خبر آن جشن را که در بسیاری از نقاط دنیا بر پا شده بود. هزاران دانشجوی ایرانی مخالف رژیم شاه، که بعضی از آن‌ها سال‌ها بود درس خود را به پایان برده، ولی امکان ورود به کشور را نداشتند، در شادمانی مردم سهیم شدند. صدها تن از مبارزانی که بعد از 28 مرداد ناچار به فرار از کشور شده بودند، بعد از 25 سال با این خبر، فرمان آزادی خود را دریافت کردند.

    در فرودگاه آسوان، انور سادات و جهان همسرش ایستاده بودند و مراسم استقبال رسمی. در طول مسیر شاه، هزاران تصویر شاه و سادات که شب قبل چاپ شده بود، در دست مردمی بود که آ‌نها را آورده بودند تا سادات نشان دهد که از جوانمردی عرب در او نشانه‌ای هست. با پیاده شدن شاه از هواپیما، انور سادات آغوش خود را گشود «مطمئن باش محمد تو در کشور خودت و در میان ملت خودت هستی» و چشم شاه پر از اشک شد. آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. بعدها، وقتی انور سادات به تیر مبارزان اسلامی به خاک افتاد، یک روزنامه‌ی لبنان نوشت: “روز 16 ژانویه 1979 سادات ندانست که شاه بوسه‌ی مرگ از گونه‌ی او ربوده است.” مراسم احترام کامل فرودگاه آسوان، آخرین مراسم احترامی بود که برای شاه به پا شد. دیگر تا بود از در پشت وارد شد و با خود تشنج همراه آورد و تبدیل به جزامی آواره‌ای شد که کسی حاضر به پذیرفتن‌اش نبود.

    سادات با ترتیب دادن این مراسم و گماشتن گروهی در راه تا برای شاه دست تکان بدهند، بار دیگر وی را به گریه انداخت. در هتل «اوبروی» شاه خود را روی تخت انداخت و باز فرح رفت تا به کار همراهان رسیدگی کند.

    در پنج شبی که آن‌ها در آسوان ماندند، هر شب سادات و همسرش با آن‌ها شام خوردند و در این شب‌ها همه‌ی حکایت‌ها ایران بود. سادات پیشنهاد می‌کرد شاه فرمان دهد که نیروی هوایی و دریایی‌اش عازم مصر شوند تا اوضاع تثبیت شود. شاه، اما، دیگر ابایی نداشت که بگوید «آمریکایی‌ها نمی‌گذارند. آن‌ها مرا بیرون کردند.» سادات بعدها آن قدر این سخن شاه را برای کارتر و ریگان و دیگر مقامات آمریکایی نقل کرده بود  که آن‌ها می‌کوشیدند تا با مدارک و اسناد ثابت کنند که نظر شاه صحیح نبوده است…

    کابوس سولیوان در آسوان نیز شاه را رها نکرد. در آن‌جا او دریافت که دولت آمریکا بر اساس نظر سفیرش در تهران (سولیوان)، برای آن که رابطه‌ی سفارت آمریکا در تهران را با حکومت آینده تیره نکند، از پذیرش شاه محترمانه طفره می‌رود.

    آمریکایی‌ها برای آن که متفق خود سادات را هم نجات دهند، ملک حسن، پادشاه مغرب، را آماده‌ی قبول «محموله» کردند.

    فردای ورود به آسوان، شاه که آرام آرام می‌پذیرفت که بازگشتی در کار نیست، به فکر خود و آینده‌ی خود افتاده بود و این زمانی بود که سخن از خرید جزیره‌ای در وسط اقیانوس پیش آمد. فرح این نظر را داشت. در نظر او، قرار گرفتن در جزیره‌ای مانند اسکورپیوس (جزیره‌ی اوناسیس که روزگاری ژاکلین کندی ملکه‌ی آن بود) و جمع کردن دوستان در آن، زندگی مطلوبی بود که می‌توانست از زندگی در تهران هم بهتر باشد…

    فرح داشت رازی را برای سادات و همسرش باز می‌گفت: راز بیماری شاه را… مداوای سرطان شاه شروع شد… سرانجام روز دوم بهمن سادات و همسرش، شاه را که هنوز امیدوار بود که به آمریکا خواهد رفت، در فرودگاه آسوان بدرقه کردند. او به سوی کشور مغرب رفت. ملک حسن برایش دعوت‌نامه‌ای فرستاده بود… در فرودگاه مغرب ملک حسن حاضر بود ولی بدون فرش قرمز و تشریفات و گارد احترام. او بنا به درخواست آمریکا موافقت کرده بود که فقط برای چند روز میزبان شاه باشد. گیرم کاخ جنان‌الکبیر در اختیار او و همسرش قرار داشت، اما همراهان‌اش در هتل زیبای مامونیه ساکن بودند…

    وقتی که فرهاد سپهبدی، سفیر ایران در مغرب، که آخرین رابط شاه و دولت تهران شده بود، به شاه خبر داد که ژنرال ورنون والترز هم در هتل مامونیه است، خبر خوبی بود که فرح با لبخند طعنه‌آمیزی با آن روبرو شد. شاه خیال‌پرداز، دست کم چند روزی به فکر افتاده بود که والترز از طرف «سیا» آمده است تا با او مذاکراتی انجام دهد. این ژنرال پیر آمریکایی از سی سال پیش همیشه در مسایل ایران دخیل بود. به جهت دانستن زبان فارسی و خدمت مستشاری در ارتش آمریکا در ایران، در دوران نهضت ملی کردن نفت، نقش و سهمی داشت. در سفر دکتر مصدق به آمریکا مترجم او بود و بعدها نیز روابط خود را با شاه حفظ کرده بود. معاملات پنهانی و ماموریت‌های ویژه در ارتباط با ایران از سوی پنتاگون، سیا و کاخ سفید به او واگذار می‌شد. اما در این زمان به دعوت ملک حسن در مغرب به سر می‌برد…

    استقرار شاه در مغرب باعث شد که خواهرش اشرف، فرزندانش، اردشیر زاهدی که عملاً از سفارت ایران در واشنگتن رانده شده بود، و عده‌ای دیگر از اطرافیان دربار خود را به مغرب برسانند. آن‌ها چون هنوز دوران تبعید را باور نکرده بودند، اصرار داشتند در هتل اشرافی مامونیه ساکن باشند و در فصل جهانگردی این هتل آن قدر جای خالی نداشت. اردشیر زاهدی و اشرف در کاخ با شاه و همسرش هم‌خانه شده بودند و بقیه در هتل‌های کم‌اهمیت تر پراکنده. اردشیر که هنوز ارتباط خود را با برژینسکی و حکومت کارتر حفظ کرده بود، با موافقت اشرف و با حمایت ضمنی فرح به دنبال طرح‌هایی بود که شاه روی خوش به آن‌ها نشان نمی‌داد: طرح کودتای نظامیان.

    روز بیست و دوم بهمن رادیوی«زنیط» شاه که همیشه آن را همراه داشت و روی طول موج رادیوی ایران ثابت شده بود، جمله‌ی «این صدای انقلاب مردم ایران است» را پخش کرد و بدین وسیله آشکار شد که دولت بختیار و رژیم شاه یکجا سقوط کرده‌اند و آن‌ها دیگر خانواده‌ی سلطنتی «سابق» به حساب می‌آیند. فرح که از راهرو می‌گذشت، تصور کرده بود که حادثه‌ای به نفع آن‌ها در ایران رخ داده است، اما رنگ از روی دیگران پریده بود. از آن لحظه به بعد دیگر هیچ چیز نمی‌توانست اعصاب آن جمع را آرام نگه دارد. واقعیت مانند ضربه‌ی سنگینی فرود آمده بود.

    .

    یک نمونه از رادیوی چندموجزنیط مدل رویال ترانس اوشنیک تمام ترانزیستوری ساخت اوایل دهه 70 میلادی

    .

    ملک حسن این بداقبالی را داشت که می‌باید آخرین میزبان «محموله»ای شود که سولیوان کمتر از یک ماه پیش خبر ارسال‌اش را از تهران، با شادمانی، به سایروس ونس، وزیر خارجه‌ی امریکا مخابره کرده بود. شاه حالا توپی بود که در بغل ملک حسن پرتاب شده بود و او می‌کوشید با کمک پارک، سفیر آمریکا در مغرب، و ژنرال ورنون والترز این توپ را به بغل آمریکا بیندازد.

    اما در واشنگتن، گزارشی ابتدا روی میز سایروس ونس وزیر خارجه و سپس در دفتر بیضی قرار داشت که ویلیام سولیوان از تهران فرستاده بود که از روابط خوب خود با دولت موقت می‌گفت و در پایان ضمن مخالفت جدی با سفر شاه به آمریکا تاکید می‌کرد که اگر شاه به آمریکا برود، باید برای او و اعضای سفارت آمریکا تابوت‌های چوب صندل فرستاده شود…

    .

    .

    برگرفته از کتاب:

    275 روزِ بازرگان، نوشته‌ی مسعود بهنود

    تهران، نشر علم، چاپ دوم 1378، شابک 5-049-405-964

    .

    .

    مطالب مرتبط:

     

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–10 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت هفتم – بخش پایانی

    خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت هفتم – بخش پایانی

    هارالد به من گفت که فردا یک ظرف بزرگ حلیم برای صرف صبحانه در کارخانه با خود بیاورم

    حلیم گرم را که با سرویس کارخانه آورده بودم روی میز گذاشتم

    .

    .

    در قسمت پیشین خاطراتم از کارخانه باتری صبا (نور سابق) نقل کردم، و اکنون ادامه‌ی آن:

    در کارخانه ۵ نفر بودیم که افراد شاخص و مطرحی بودیم، شاید این برتری به لحاظ تخصص و تجربه‌ی بیش‌تر نسبت به سایر همکارانمان بود. و این برجستگی نبود، مگر به تشخیص و انتخاب مدیران ما از جمله مهندس امیرفیض و مهندس باقری و تشخیص مهندسان آلمانی که با ما ایرانی‌ها در کارخانه مشغول کار بودند.
    این پنج نفر عبارت بودند از آقایان: مهندس کورش عبدالحسین‌پور، مهندس رحیم دانشور، مهندس اصفهانی، آقای مهندس علیلویی و من. به استثنای آقای دانشور و مهندس امیرفیض عزیز، رییس وقت، مابقی دوستان در حال حاضر در فضای مجازی عضو یک «گروه دورهمی» هستند و هم اکنون این مطالب را می‌خوانند.

    .

    دفتر الکترونیک کارخانه صبا باطری در سال ۱۳۶۳

    دفتر الکترونیک کارخانه صبا باطری در سال ۱۳۶۳

    از سمت راست: مهندس عسگری، بنده، اصفهانی و مهندس علیلویی،که همگی امروز بازنشسته شده‌اند.

    .
    این را هم بگویم که آلمانی‌ها در کارخانه نام دوستان ایرانی خودشان را با اسم کوچک صدا می‌زدند و مثلا به دانشور می‌گفتند رحیم و آقای مهندس عبدالحسین‌پور را کورش خطاب می‌کردند، ولی اسم کوچک مرا که داوود است، دیوید صدا می‌زدند و این دیوید گفتن فراگیر شد، طوری که بعضی از دوستان و اقوام هنوز هم هر از گاهی مرا دیوید خطاب می‌کنند.
    ما کارکنان باطری‌سازی نور (صبا باطری) هر روز صبح راس ساعت 7:30 سر کارمان در کارخانه حاضر بودیم، مانند روبات، دقیق و سروقت.
    یک روز آقای هارالد اشتویکه دوست صمیمی‌ام از من راجع به غذاهای ایرانی پرسید. من هم تا جایی که می‌دانستم از غذاهای ایرانی برایش توضیح دادم. از جمله غذاها «کله پاچه» و «سیرابی» و «آش» و «حلیم» برایش گفتم. هارالد به من گفت که فردا یک ظرف بزرگ حلیم برای صرف صبحانه در کارخانه با خود بیاورم. من هم ۱۰ نفر را که نیمی از آن‌ها آلمانی بودند به صبحانه‌ی فردا صبح دعوت کردم.
    صبح روز بعد همکارانم میز و صندلی‌ها را در بخش الکترونیک کارخانه چیده و آماده پذیرایی کردند، و من هم حلیم گرم را که با سرویس کارخانه آورده بودم، روی میز گذاشتم. آلمانی‌ها و همکاران ایرانی آمدند و مشغول خوردن شدیم. جای شما خالی خیلی چسبید. بخصوص آلمانی‌ها خیلی خوششان آمده بود. ساعت ۸ صبح صبحانه را خوردیم و تمام شد و همه متفرق شدند و به سر کار خود در قسمت‌ها رفتند.
    ساعت ۱۱ صبح گوشی تلفن داخلی من زنگ خورد (داخلی ۴۱۴ بخش الکترونیک) آقای تالگن‌برگ بود. ایشان مهندس الکترونیک بود و یکی از آن‌هایی بود که صبحانه را با هم خورده بودیم. از من پرسید دیوید این چه غذایی بود که خوردیم؟ و ادامه داد که خیلی بی‌حالم و خوابم گرفته! گفتم که خوشمزه بود، زیاد خوردید و نباید زیاد می‌خوردید. ولی ایشان بر سبیل مزاح گفت: «حالا فهمیدم که شما ایرانی‌ها چرا تنبل هستید! برای این که از این غذاهای خوشمزه زیاد می‌خورید و سنگین می‌شوید و خواب‌آلود می‌شوید…»

    بعدها کله پاچه هم برای‌شان آوردم، ولی از حلیم بیش‌تر خوش‌شان آمده بود.

    در اینجا نوشتن این بخش از خاطراتم را پایان می‌دهم و به زودی ادامه‌ی آن را با نام «سرگذشت یک رادیوآماتور» آغاز خواهم کرد.

    پایان

    بخش پیشین

    .

    .

    مطالب مرتبط:

     

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–09 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت ششم

    خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت ششم

    بعد از یک ماه تلاش توانستم سه بورد مهم را تعمیر کنم و کم‌کم به تمام مدارهای الکترونیکی کارخانه مسلط شدم من در نیمه ی اول دهه 1360 در کارخانه باتری صبا یا باتری نور سابق واقع در جاده شهریار آدران کار می کردم

    .

    .

    من از سال ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۴ در کارخانه باتری صبا (باتری نور سابق) واقع در جاده شهریار آدران، نرسیده به سه راه آدران، کار می‌کردم و کارمند رسمی صنایع دفاع بودم. یکی از دوستانم که اکنون در آلمان زندگی می‌کند (به نام آقای رحیم دانشور) مرا با خود به کارخانه برد و نهایتاً به استخدام آنجا درآمدم. پیش از آن با رییس بخش برق و الکترونیک کارخانه (آقای مهندس امیرفیض) هماهنگ شده بود که من در قسمت برق و الکترونیک مشغول به کار شوم.

    .

    من در نیمه ی اول دهه 1360 در کارخانه باتری صبا یا باتری نور سابق واقع در جاده شهریار آدران کار می کردم

    .

    روز اول که با سرویس به کارخانه رفتم. بلافاصله به اطاق آقای رییس رفتم و به طور آزمایشی در بخش مونتاژ باطری، به همراه مهندس فروزان با نحوه کار دستگاه‌ها آشنا شدم. در این کارخانه سامانه‌های پیشرفته‌ی برق قدرت، الکترونیک، کامپیوتر، مکانیک، هیدرولیک و پنوماتیک وجود داشت. هفته اول فقط نظاره‌گر بودم. در هفته‌ی دوم از رییس خودم تقاضا کردم که هویه و اهم‌متر آنالوگ و ابزار و پیچ‌گشتی و… با یک میز در کارخانه در اختیارم بگذارند. ولی از این همه اقلام درخواستی فقط میز و سیم سیار به من داده شد و مابقی وسایل و ابزار از جمله اهم‌متر و هویه را از مغازه و منزل خودم به کارخانه آوردم.
    ضمناً در آن سال‌ها مستشاران آلمانی از کارخانه ی معروف باتری‌سازی HAGEN آلمان به تعداد حدود ۳۰ نفر هم با ما بودند و با هم کار می‌کردیم. چون صنایع دفاع این کارخانه را از آلمان خریداری کرده بود، آلمانی‌ها طبق برنامه و قسمت به قسمت کارخانه را به ما ایرانی‌ها تحویل می‌دادند.
    همین که میز و ابزار من در کارخانه درست وسط محوطه‌ی قسمت مونتاژ کارخانه قرار گرفت، مدعی شدم که کلیه‌ی بوردهای الکترونیکی خراب را تعمیر می‌کنم و این قضیه را به خود مهندس امیرفیض و معاونش مهندس باقری گفتم و آن‌ها نیز قبول کردند و به من اعتماد کردند. من حدود یک ماه روی بردهای خراب کار کردم و تنهای تنها مشغول رفع عیب مدارات خراب بودم.
    بعد از یک ماه تلاش توانستم سه بورد مهم را تعمیر کنم و کم‌کم به تمام مدارات الکترونیکی کارخانه مسلط شدم و به شدت مورد تشویق مسوولان کارخانه، از جمله رییس خودم و معاونش و حتی رییس کارخانه (سرهنگ انگجی)، قرار گرفتم.

    یادم هست مهندس ترکان، که بعداً وزیر شدند، از دوستان بسیار نزدیک سرهنگ انگجی بودند و ما همیشه ایشان را در کارخانه می‌دیدیم. من به خاطر تحولی که در بخش الکترونیک کارخانه ایجاد کرده بودم، چندین بار (بیش از ۵ بار) تشویقی گرفتم. تشویقی که به من تعلق می‌گرفت، از جمله شامل یک هفته مرخصی و اقامت به همراه خانواده در ویلاهای متل قو در کنار دریای مازندران به هزینه صنایع دفاع بود.
    عمکرد موفق من در کارخانه مورد توجه مستشاران آلمانی نیز قرار گرفت. از جمله رییس آلمانی‌ها، آقای «کلاوس دابرت» و همکارانش با من طرح دوستی ریختند و چیزی نگذشت که اکثر آلمانی‌ها از جمله رییس آنها با من دوست شدند، از جمله آقایان «تالگن برگ»، «وبر»، «بیریش»، و سرآمد همه‌ی آن‌ها آقای «هارالد اشتویکه» که خودش یک رادیوآماتور بود.
    من با آقای اشتویکه خیلی انس گرفتم و بعضی روزها و بعد از تعطیلی از کار به منزل نمی‌رفتم و به کمپینگ جنب کارخانه و منزل ویلایی آقای اشتویکه می‌رفتم و با هم نسکافه، چای، و غذا هم می‌خوردیم، موزیک گوش می‌کردیم و با هم صحبت می‌کردیم.
    این را هم بگویم که کارمندان ایرانی حق نداشتند وارد محوطه کمپ خارجی‌ها شوند مگر بعضی از مسوولین کارخانه، نه همه مسوولین… البته، قبلاً به من گفته شده بود که آزاد هستم و منعی برای ورود به محدوده منازل آلمانی‌ها برایم وجود ندارد.
    بعضی از آلمانی‌ها خانواده‌شان را هم با خود به ایران می‌آوردند و من آن‌ها را همیشه در کمپ می‌دیدم. یک روز آقای دابرت مرا به منزلش دعوت کرد و عکس دخترش را به من نشان داد و گفت دختر من ماه آینده به ایران می‌آید و با او آشنا می‌شوی! من با تعجب از او پرسیدم که آیا اشکالی ندارد من با دخترتان دوست شوم؟ در پاسخ به من گفت «چه اشکالی دارد، اصلاً مهم نیست.» من نمی‌توانستم این فرهنگ آلمانی‌ها را درک کنم، و راستش را بگویم، هنوز هم درک نمی‌کنم.
    دختر آقای دابرت که اسم سختی داشت و یادم نیست، یک موتورسوار حرفه‌ای و ضمنا بسیار زیبا بود…
    پنج نفر ازهمکارانم در این کارخانه که الان بازنشسته شده‌اند عضو گروه رادیوآماتورها هستند و حتما این داستان را خواهند خواند:

    – آقای مهندس علیلویی که اکنون مدیرعامل شرکت صنعتی الچی هستند،
    – جناب آقای مهندس امیرفیض، رییس سابق بنده در صنایع دفاع و مدیر عامل سابق یکی از کارخانجات ایران خودرو،
    – آقای مهندس عسگری، معاون بخش الکترونیک کارخانه باطری صبا (بعد از استعفای من، آقای مهندس علیلویی مدیریت بخش الکترونیک کارخانه را عهده دار شدند)، اکنون آقای مهندس مهدی عسگری کارخانه قطعه‌سازی خودرو دارند و مدیرعامل شرکت خود هستند،
    – آقای مهندس کورش عبدالحسین‌پور، متخصص مکانیک،
    – آقای مهندس امیرعباس فروزان، مدیر برق و سامانه‌های برق صنعتی،

    من به این همکاران عزیزم ارادت دارم و برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

    این داستان ادامه دارد و ان‌شاءالله در قسمت‌های بعدی ادامه خواهم داد…

    ادامه دارد…

    قسمت بعدی

    قسمت پیشین

    .

    .

    مطالب مرتبط:

     

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–08 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت پنجم

    خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت پنجم

    می‌دانستم ۳ عدد بوبین فرکانس میانی و بوبین قرمز مربوط به مدار نوسانگر محلی در گیرنده‌ی موج متوسط اصلاً کیفیت مناسبی ندارند من چهار سال در هنرستان صنعتی شماره ۱ تهران در رشته برق و الکترونیک درس خواندم

    .

    .

    من چهار سال در هنرستان صنعتی شماره ۱ تهران در رشته برق و الکترونیک درس خواندم: در سال اول که عمومی بود می‌بایستی کارگاه فلزکاری را می‌گذراندیم، در سال دوم دیگر از فلزکاری خبری نبود و بیشتر با سیم‌کشی روی مدل مدار کلیدهای برق یک‌پل، دوپل، تبدیل، ترانس و مهتابی، برق سه‌فاز و تک‌فاز سر و کار داشتیم، در سال سوم و چهارم هنرستان، آموزش کاملا تخصصی می‌شد و فقط شامل دروس و کارگاه الکترونیک بود.
    کلاس ما ۳۲ نفر هنرجو داشت. من چون پشت شهرداری و مهران کیت (مغازه آقای حسین قربانی) کار می‌کردم، در هنرستان بعدازظهری بودم، یعنی از ساعت حدود ۱ بعدازظهر تا 5:30 درس و کلاس داشتم. در آن زمان من با قطعات الکترونیک و حتی از کیفیت محصولات موجود در بازار و به قول امروزی‌ها با «برند»های مختلف کاملا آشنا بودم.

    به یاد دارم که در سال آخر هنرستان بودم و امتحان نهایی داشتم. امتحان کارگاه داشتیم که انجام یک پروژه یا کارِ عملی بود. مداری که برای امتحان نهایی در نظر گرفته بودند، یک رادیو AM سوپرهترودین با یک بوبین قرمز در مدار نوسانگر و ۳ طبقه تقویت‌کننده‌ی فرکانس میانی (IF) با فرکانس ۴۵۵ کیلوهرتز بود. من از قطعات موجود بازار و از کیفیت آن‌ها مطلع بودم. روز قبل از امتحان من یک رادیوی یک موج میتسوبیشی را اوراق کرده و با قلع کش سه عدد بوبین مشکی، سفید، زرد و بوبین قرمز را درآورده و همراه خودم به کارگاه بردم. در جلسه‌ی امتحانِ کارگاه هنرستان، معمولا هر ۴ نفر یک گروه را تشکیل می‌دهد. امتحان آغاز شد و قطعات الکترونیکی بین گروه‌ها توزیع شد. ضمناً من قبلا انبار کارگاه را دیده بودم و می‌دانستم ۳ عدد بوبین‌های IF و بوبین قرمز اسیلاتور محلی مدار گیرنده AM، اصلاً کیفیت مناسبی ندارند و احتمالاً برای فرکانس بالاتری پیش‌بینی شده‌اند و نمی‌توانند نتیجه‌ی خوبی به دست دهند. فکر کنم ساخت بلوک شرق بودند که استانداردهای دیگری داشتند.

    .

    مداری که برای امتحان نهایی در نظر گرفته بودند یک رادیو موج متوسط سوپرهترودین بود

    .

    نهایتا پس از ۲ روز کار در کارگاه، مدارها ساخته شدند و همه گروه‌ها ولتاژ تغذیه را به مدارهایی که ساخته بودند وصل کردند. از همه‌ی رادیوها فقط صدای نویز شنیده می‌شد و تنها مداری که در بین گروه‌ها خوب کار می‌کرد و صدای صافی داشت، مدار گروه ما بود، چون از آی.اف.های ژاپنی اصل و نوع مرغوب استفاده کرده بودم. نهایتا هر چهار نفر ما در کار عملی نمره‌ی ۲۰ گرفتیم.

    .
    یک خاطره دیگر از همین کلاس
    یکی از هم‌کلاسی‌ها خیلی شوخ بود. یک روز معلم دینی از کلاس پرسید: «بچه‌ها! کی میدونه یدالله فوق ایدیهم که آیه قرآن است، به چه معناست؟»
    این هم‌کلاسی شوخ (آقای مهدی اروانه) گفت: «آقا اجازه ما بگیم؟» معلم اجازه داد و اروانه گفت: «یدالله فوق ایدیهم یعنی این که یدالله بیاد فوقش عیدی شو بهش میدیم!»… در حالی که معنای این آیه این نبود و به معنای «دست خدا بالای همه دست هاست» می‌باشد.

    ادامه دارد…

    قسمت بعدی

    قسمت پیشین

    .

    .

    مطالب مرتبط:

    112 سالگی هنرستان صنعتی تهران

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–07 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • خاطرات یک رادیوآماتور ،  قسمت چهارم

    خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت چهارم

    در آن چند سال کار تولیدی در مغازه‌ام، کارمندانی نیز داشتم که همگی از هم‌کلاسی‌های هنرستان صنعتی شماره ۱ تهران بودند

    مهران کیت ابتدا فقط در پشت شهرداری بود اما بعدها به پاساژ فرقانی در خیابان نادری منتقل شد

    .

    .

    از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۹ فروشنده‌ی موسسه «مهران کیت» بودم. در آن زمان مهران کیت در تهران، میدان سپه سابق (پشت شهرداری)، در گوشه سمت چپ طبقه‌ی همکف، در انتهای پاساژ فُتُوَّت، جنب قهوه‌خانه شفیعی واقع بود. بعدها، پس از فوت شفیعی پدر، پسر بزرگ ایشان آن‌جا را نیز به فروشگاه قطعات الکترونیکی تبدیل کرد.
    آن موقع موسسه‌ی مهران کیت فقط در پاساژ فتوت بود، اما بعدها به پاساژ فرقانی در خیابان نادری (جمهوری) منتقل شد که هنوز هم در همان محل فعالیت می‌کند. در این‌جا بود که با ابتکارات جدید آقای مهندس قربانی کار این موسسه در زمینه‌ی کیت‌های الکترونیکی وسعت گرفت. ولی من همچنان فروشنده‌ی مغازه‌ی پایین (پشت شهرداری) بودم. در این فروشگاه قطعات الکترونیک شامل انواع مقاومت، خازن، ترانزیستور، آی.سی.، انواع دیود، لامپ ، و… به مشتریان عرضه می‌کردم.

    .

    مهران کیت ابتدا فقط در پشت شهرداری بود اما بعدها به پاساژ فرقانی در خیابان نادری منتقل شد

    .

    من زمانی که در سال 1355 در مغازه‌ی مهران کیت شروع به کار کردم، پانزده ساله بودم. به یاد دارم ترانزیستورهای ژرمانیوم از جمله AC127 و AD162 و 2SB324 و 2SB54  از پرفروش‌ترین ترانزیستورها بودند و مقاومت‌های آجری ۵ اهم ۵ وات و ۱۰ وات و ۱ اهم آجری فروش زیاد داشتند. ظهرها مغازه از ساعت ۱ تا ۳ تعطیل بود و در این فاصله، پس از صرف غذا در بالکن مغازه کمی استراحت می‌کردیم. بالشی که زیر سر می‌گذاشتیم، کیسه‌های مملو از قطعات ریز مثل لامپ ریز ۱۲ ولتی مخصوص رادیوپخش خودرو بود. قطر لامپ‌های مذکور فقط ۲ میلی‌متر بود. به یاد دارم که هر از گاهی در مغازه چای می‌خوردیم و داخل قندان علاوه بر قند، قطعات الکترونیک از جمله ترانزیستور و دیود هم پیدا می‌شد، یعنی اگر حواس‌مان نبود به جای قند، دیود ژرمانیوم 1N60 یا OA90  یا خازن عدسی ۱۰ نانو می‌خوردیم! بگذریم…

    من از طریق فروشندگی و قطعاتی که می‌فروختم فهمیدم که مثلا در تلویزیون آر.تی.آی. چه قطعاتی بیش‌تر می‌سوزد و یا در رادیوضبط‌های سونی یا آیوا (AIWA) و یا سانیو و یا تلویزیون تمام ترانزیستوری توشیبا ۱۴ اینچ یا ۱۲ اینچ چه قطعاتی معیوب می‌شوند. این موضوع باعث شد که پس از مدتی به یک تعمیرکار خبره مبدل شدم و سال ۱۳۵۹ در همان پاساژ گیدفر مغازه‌ی تعمیرگاه صوتی و تصویری باز کردم. اتفاقا اسم مغازه را گذاشتم «موسسه الکترونیکی رادیوآماتور».

    در آن زمان کسی نمی‌دانست که مفهوم رادیوآماتور چیست و من با این اسم در رویاهای خودم خوش بودم. من در مغازه علاوه بر تعمیر رادیوضبط و رادیوپخش خودرو و تلویزیون که بیش‌تر از نوع سیاه و سفید بود، کارهای تولیدی هم انجام می‌دادم و از جمله زنگ بلبلی مخصوص منازل به نام زنگ بلبلی «ایران برق» را در تیراژ بالا تولید کردم. علاوه بر این، قطعات برقی موتوسیکلت از جمله آفتامات (رکتیفایر) موتور یاماها ۸۰ و یاماها ۱۰۰ را تولید می‌کردم. اتفاقاً، در همان زمان یعنی سال ۵۹ و ۶۰ با آقای مبینی آشنا شدم و ایشان بودند که کار تولید رکتیفایر را به من پیشنهاد کرده و کمکم کردند تا آن را روی غلطک بیاندازم. ایشان در آن زمان طبقه پایین منزل‌شان را  به کارگاه تولیدی تبدیل کرده بودند و در آن‌جا، با همکاری برادرشان، رکتیفایر موتوسیکلت هوندا ۱۲۵ تولید می‌کردند. آقای مبینی انسان خیرخواهی هستند و من هنوز هم سپاسگزار مهربانی و انسانیت ایشان هستم.

    با فروش این محصولات تولیدی وضع مالی من خیلی خوب شده بود. من توانستم یک ماشین به قیمت ۳۱ هزار تومان بخرم. ابتدا یک فولکس قورباغه‌ای کرم رنگ مدل ۱۹۶۰ که حتی شماره شهربانی آن را نیز هنوز به خاطر دارم: «۴۷۳۵۳ تهران الف» خریدم که بعدها تبدیل به یک پیکان شد.
    در ضمن، در این چند سال کار تولیدی در مغازه‌ام، کارمندانی نیز داشتم که همگی از هم‌کلاسی‌های هنرستان صنعتی شماره ۱ تهران بودند. آخر، من هنرجوی هنرستان صنعتی شماره ۱ تهران بودم و دیپلم الکترونیک خودم را از این هنرستان دریافت کردم. در هنرستان شاگرد ممتاز و شاخصی بودم و نمرات دروس تخصصی من شامل درس فنی، حساب فنی، رسم فنی و به خصوص کارگاه الکترونیک همیشه خیلی خوب بود.
    در قسمت پنجم خاطرات هنرستان را نقل خواهم کرد.

    ادامه دارد…

    قسمت بعدی

    قسمت پیشین

    .

    .

    مطالب مرتبط:

    112 سالگی هنرستان صنعتی تهران

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–07 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • خاطرات یک رادیوآماتور ،  قسمت سوم

    خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت سوم

    من که همیشه تنها بودم، دوچرخه‌ام را بر می‌داشتم و با یک رادیو دستی یک موج از خانه دور می‌شدم و باصطلاح «بُرد می‌گرفتم» چگونه رادیو آماتور شدم-قسمت سوم

    .

    .

    اولین فرستنده‌ای که ساختم همان فرستنده‌ی AM با فرکانس ۱۰ مگاهرتز با استفاده از ترانزیستور ژرمانیوم AF118 بود و کم‌کم با تلاش و تجربه‌های زیاد توان دستگاه‌هایی که می‌ساختم بیش‌تر می‌شد و بالاتر می‌رفت. در سال ۱۳۶۰ با کمک استادم مهندس دامغانی یک فرستنده‌ی لامپی با استفاده از یک لامپ 807 ساختم که در فرکانس یک مگاهرتز (موج متوسط) حدود ۱۰ کیلومتر برد داشت. منزل ما در حوالی خیابان عباسی بود و منزل یک طبقه داشتیم و یک آنتن «لانگ وایر» بدون محاسبه و تنظیم (در واقع یک تکه سیم دراز)، به طول تقریبی ۲۵ متر به آن وصل کرده بودم. به ورودی صوت فرستنده که در مسیر تغذیه‌ی «شبکه‌ی اکران» لامپ ۸۰۷ بود، یک چوک بلندگوی درشت مخصوص مدارات لامپی با امپدانس بالا قرار داده بودم. سمت دیگر این چوک به خروجی بلندگوی یک تقویت‌کننده‌ی صوتی 5 وات وصل بود و ورودی تقویت‌کننده نیز به خروجی یک دِک فیلیپس که صدای فوق‌العاده خوب و های‌فیدیلیتی داشت، رفته بود. نوار کاستی که در درون دک گذاشته بودم ۲ ساعته بود و هر طرف آن یک‌ساعت کار می‌کرد و من که همیشه تنها بودم، دوچرخه‌ام را بر می‌داشتم و با یک رادیو دستی یک موج از خانه دور می‌شدم و باصطلاح «بُرد می‌گرفتم».
    من از این لامپ ۸۰۷ خاطرات خوبی دارم، لامپ خیلی مهربانی است! با هر بایاس و تقریبا با هر دیزاینی منطبق است! من عاشق این لامپ هستم و خیلی دوست‌اش دارم. از روز عرضه‌ی این لامپ به بازار الکترونیک دنیا در سال 1937 در حدود 80 سال می‌گذرد، اما 807 هنوز هم در سطح دنیا مورد علاقه‌ی رادیوآماتورها و دوستداران آمپلی‌فایرهای صوتی لامپی است و به فراوانی در چین و روسیه تولید می‌شود.

    .

    لامپ 807 به فراوانی همچنان در چین و روسیه تولید می شود

    .
    راستی، تا فراموش نکرده‌ام یک خاطره هم از یک قطعه‌ی دیگر، که از آن هم سابقه خوشی به یاد دارم، بگویم. آن قطعه در ابتدا ترانزیستور 2N918 بود که بعد از آزمایش‌های زیاد من و داریوش خان و حسن آقا ظهوریان، از آن ترانزیستور به ترانزیستور خیلی دوست‌داشتنی 2SC1906 رسیدیم. البته کار با فرستنده‌های FM که توسط ما سه نفر انجام می‌شد، از دو سال قبل از انقلاب شروع شد و تا سال ۱۳۶۱ ادامه داشت. من به یاد دارم که حسن آقا از من و داریوش فعال‌تر بود و خیلی با علاقه کار می‌کرد و اکثر اوقات کارهایش نتیجه‌بخش بود و من و داریوش از تجربیات حسن بهره می‌بردیم. حسن بود که از یک فرستنده‌ی ۱۰ میلی‌واتی، یک فرستنده‌ی ۲ واتی ۱۰۰ مگاهرتزی ساخت، آن هم با یک ترانزیستور صوتی  BD226.
    در همان اوایل انقلاب یک روز یک فرستنده‌ی کوچک ۵۰ میلی واتی FM با ترانزیستور 2N918 غیراصلی ساختم: ۵۰ متر بیشتر برد نداشت. چند روز بعد به توصیه‌ی حسن آقا ظهوریان به شرکت میلکوم (نمایندگی رسمی موتورولا) رفتم نزد شخصی از هموطنان ارمنی به نام واهه و یک عدد ترانزیستور 2N918 اصل امریکایی ساخت موتورولا را با فاکتور به قیمت ۲۲۴ ریال خریدم، در حالی که ترانزیستور قبلی که بدل بود را به قیمت ۲۰ ریال از فروشگاه رگال واقع در پشت شهرداری، پاساژ فرشته، مغازه آخر دست راست خریده بودم. ضمناً شرکت میلکوم در آن زمان نماینده‌ی موتورولا در ایران بود، و یدکی و سرویس بی‌سیم‌های سازمان‌های نظامی و انتظامی و صنعتی ایران را پشتیبانی می‌کرد و بازار بسیار بزرگی در ایران داشت و به همین علت قطعاتی را که می‌فروخت اغلب در رده‌ی کیفیتی نظامی بودند. این شرکت در میدان ونک، خیابان نیلو قرار داشت و هنوز هم هست و نام این شرکت به شرکت زعیم تغییر یافته است.
    این ترانزیستور را آوردم و ترانزیستور قبلی را از مدار خارج کردم و 2N918 موتورولای اصل را کار گذاشتم. شاید باور نکنید، برد فرستنده که قبلا ۵۰ متر بود به ۸۰۰ متر افزایش پیدا کرد… یادش بخیر.

    ادامه دارد…

    قسمت بعدی

    قسمت پیشین

    .

    .

    مطالب مرتبط:

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–06 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved.

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .

  • خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت دوم

    خاطرات یک رادیوآماتور ، قسمت دوم

    فردای آن روز یک آقای شیک‌پوش کت و شلوار و کراواتی آمد و از من سوالات زیادی کرد چگونه رادیو آماتور شدم-قسمت دوم

    .

    .

    سال ۱۳۵۶ بود، پدرم سرایدار پاساژی در خیابان لاله‌زار نو جنب سینما متروپل (رودکی) پلاک ۴۹۵ بنام پاساژ گیدفر بود. ضمنا پدرم یک مغازه نیم‌بابی خرازی هم در همین پاساژ داشت و اکثراً من که از مدرسه برمی‌گشتم در مغازه پدرم بودم و شب‌ها به همراه پسرخاله‌ام (رضا سهرابی) در پاساژ می‌ماندیم و به جای پدرم از پاساژ محافظت و نگهداری می‌کردیم. من همیشه ماهنامه دانشمند را می‌خریدم زیرا در این مجله همیشه بخشی به الکترونیک و مخابرات اختصاص داشت و در مورد فرستنده‌ها و گیرنده‌ها مقاله و نقشه چاپ می‌کرد. ساختن فرستنده و گیرنده کار سختی است و کسانی که در ساختن آن نقشه‌ها به نتیجه‌ی مطلوب نمی‌رسیدند، ادعا می‌کردند که همیشه یک اشتباه عمدی در نقشه‌ها قرار داده می‌شود تا کسی نتواند آن مدارها را بسازد!! گویا از ساواک (سازمان امنیت و اطلاعات کشور) دستور بر این بود که این مدارات علمی و مخابراتی نباید ترویج شده و اشاعه یابد!؟

    اتفاقاً الان هم این تفکر غلط در بعضی از مسوولین کم‌سواد و بی‌تخصص، که خوشبختانه تعدادشان کم است، در بخش مذکور وجود دارد. در حالی که اشاعه موضوعات علمی و الکترونیکی انگیزه و تجربه سخت‌افزاری جوانان، دانش‌آموزان و دانشجویان و حتی اساتید را افزایش می‌دهد و بهترین انتخاب و کار برای گذراندن اوقات فراغت جوانان و نوجوانان محسوب می‌شود. فعالیتی که موجب ایجاد تخصص برای این قشر می‌شود و نهایتاً در توسعه‌ی علمی و فنی و اقتصادی کشور موثر است و از طرف دیگر بهترین استراتژی در مقابل تهاجم فرهنگی از قبیل فضاهای مجازی و تلگرام و مانند آن‌ها می‌تواند باشد… بگذریم.

    یک روز، در حدود سال 1355 یک نقشه‌ی فرستنده موج کوتاه با مدولاسیون دامنه و با برد ۱۰۰ متر در آخر مجله دانشمند دیدم و با شور و علاقه شروع کردم به تهیه قطعات آن. این یک مدار دو ترانزیستوری بود. یک ترانزیستور فرکانس بالای ژرمانیوم از تیپ AF118 با بدنه‌ای درشت در بخش RF آن استفاده شده بود که چهار پایه داشت و یکی از پایه‌های آن به بدنه‌ی فلزی آن وصل بود و عمل شیلد فرکانس بالا را بر عهده داشت. من این ترانزیستور را از خیابان فردوسی، مقابل فروشگاه فردوسی، فروشگاه «مولارد الکترونیک»، که بعداً به نام «فروشگاه فرکانس» تغییر نام داد، به قیمت ۱۰۰۰ریال خریدم که در آن زمان برای یک ترانزیستور پول خیلی زیادی بود و فوق‌العاده گران به حساب می‌آمد. آن را خریدم و بالاخره فرستنده را درست کردم. فرکانس کار آن حدود ۱۰ مگاهرتز بود و در آن از یک گوشی کریستالی به عنوان میکروفون استفاده کرده بودم. خیلی عالی کار می‌کرد و واقعاً ۱۰۰ متر برد داشت.

    .

    خودروی کار رادیو مولارد در خیابان فردوسی تهران

    .

    به مرور نقشه‌هایی از فرستنده‌ها، لامپی و ترانزیستوری، از مجلات یا جاهای دیگر به دست می‌آوردم و می‌ساختم. آنتن‌های تجهیزات HF، با توجه به  فرکانس و طول موج‌شان می‌بایستی بسیار طویل باشند. همان موقع به فکر ساختن آنتن عمودی کوتاه افتادم که با نصب بوبین در پای آنتن، اثر خازنی آنتن را جبران کند. این موضوع پدیده‌های عجیب و غریبی بوجود می آورد، ولتاژ بالا پدید می‌آمد، همه چیز یونیزه می‌شد و با نزدیک کردن پیچ‌گشتی به آنتن قوس الکتریکی به رنگ بنفش و آبی ایجاد می‌شد و من در آن سن و سال نوجوانی ساعت‌ها به تماشای این پدیده‌ها مشغول می‌شدم.

    .

    موضوع امنیتی می‌شود!
    در سال ۱۳۵۶،  در حالی که 16-17 سال بیش‌تر نداشتم، بنا به توصیه‌ی یکی از دوستانم با ساواک تماس گرفتم و تقاضای مجوز بی‌سیم کردم (شماره را از ۱۱۸ گرفته بودم). بعد از کلی سوال و جواب با افراد مختلف، نشانی مرا گرفتند. آدرس پاساژ گیدفر را داده بودم و فردای آن روز یک آقای شیک‌پوش کت و شلوار و کراواتی آمد و از من سوالات زیادی کرد. سوالاتی شامل در کدام مدرسه درس می‌خوانی، دوستان‌ات از تو بزرگ‌تر هستند یا نه، آیا حرف‌های سیاسی هم می‌زنند، شما چند تا برادر و خواهرید ووو، و دستگاه‌هایی را که ساخته بودم نگاه کرد ولی به آن‌ها هیچ اعتنایی نکرد. انگار آدم فنی نبود و برای کار دیگری آمده بود. فقط از من پرسید که تا حالا دستگاه بزرگ ساخته‌ای که گفتم نه.
    این آقا چهار روز پشت سر هم صبح‌ها می‌آمد و هر دفعه سوالات جدیدی مطرح می‌کرد. ضمناً این آقا همیشه با سه نفر از همکاران‌اش که در یک ماشین بنز منتظر می‌نشستند، می‌آمد.
    تا این که روز چهار پدرم عصبانی شد و یقه‌ی این آقای بازجو را گرفت و داد زد که «از جان بچه‌ی من چه می‌خواهید، از یک الف بچه چه می‌پرسید، چهار روزه که مزاحم من و بچه‌ام شده‌اید!» پدرم ناگهان کراوات مرد ساواکی را گرفت و کشید. درگیری شد! مردم رهگذر و کارکنان مغازه‌های اطراف، که همه از دوستان پدرم بودند، جمع شدند و خیابان شلوغ شد. باور کنید بیشتر از ۱۰۰ نفر آدم در خیابان لاله‌زار نو جمع شدند. پلیس آمد. می‌خواستند پدرم را به خاطر درگیری با مامور ساواک به کلانتری ببرند. مغازه‌دارها و همسایه‌ها همه پشت پدرم ایستادند و گفتند هر جا که این آقا را می‌برید ما هم می‌آییم.
    خلاصه بعد از ۲ روز رفت و آمد پلیس و مامور، در همان محل با کمک مردم مشکل حل شد و پدرم از خطر دستگیری و… جان سالم بدر برد.
    این را هم بگویم که پدرم در روز چهارم و بعد از این که با مامور ساواک درگیر شد و موقتاً اوضاع که آرام شد، به سراغ من آمد و با زدن یک سیلی محکم به من گفت: «فلان فلان شده! تو یه الف بچه چکار کرده‌ای که سازمان امنیت را کشانده‌ای اینجا و بلافاصله سیلی‌های بعدی را به صورت‌ام نواخت.
    پدرم تا حدود ۵ سال بعد هم در همه جا، در خانه و در محل کار و در مهمانی‌ها، صحبت از این اتفاق می‌کرد و همیشه می‌گفت نمی‌دانم این جوجه چکار کرده بوده که سازمان امنیت آمده بود سراغش… یادش بخیر.

    بعدها فرستنده‌ی FM ساختم و تا سال ۵۸، یک سال پس از پیروزی انقلاب، روی فرستنده‌های FM  کار می‌کردم و از همین طریق با دوستان زیادی آشنا شدم، از جمله با عزیزانم آقای مهندس حسن ظهوریان و آقای مهندس داریوش دامغانی. در همان سال‌ها آرام‌آرام قدرت این فرستنده‌ی کم‌توان ۱۰۰ میلی‌واتی به ۲ وات رسید و این موفقیت حاصل آزمایش‌های خستگی‌ناپذیرمان و سماجت ستودنی آقای مهندس ظهوریان بود. حسن آقا با ترانزیستور BD226 که یک ترانزیستور معمولی و در واقع صوتی است، ۲ وات توان در فرکانس ۱۰۰ مگاهرتز گرفت.

    .

    مجله رادیوآماتوری اسپانیا در سال 1979 من و آقای ظهوریان

    تصویر من و آقای حسن ظهوریان در سال 1357 (1979م) در مجله ارگان رادیوآماتوری اسپانیا

    .

    یادم هست که فرستنده را در منزل ۲ طبقه‌ی حسن آقا در حوالی سیدخندان، که در پشت بام آن یک آنتن دای‌پل در جهت غربی-شرقی گذاشته بود، به کار انداختیم و با رادیوی اف.ام. خودرو تا نزدیک رباط‌کریم در جاده ساوه، یعنی حدود ۷۰ کیلومتر، راندیم و فرستنده‌ی ما همچنان بُرد داشت. لذت بی‌اندازه‌ای داشتیم. ما سه نفر، یعنی من و حسن و داریوش، به معنای واقعی کلمه «عشق می‌کردیم».

    .

    حادثه پشت حادثه
    سال بعد به سراغ ساخت مدارهای فرستنده‌ی لامپی رفتیم. در بین ما سه نفر، داریوش اطلاعات فنی بالایی داشت و استاد ما بود و البته هنوز هم هست. به یاد دارم که یک روز خازن مدار تغذیه ۵۰ میکروفاراد ۴۵۰ ولتی در مدار دو برابرکننده‌ی ولتاژ ۶۰۰ ولتی منفجر شد و ناگهان دود سفیدی مانند مِه اطاق را پرکرد. خدا را شکر که ترکش آلومینیومی خازن به ما نخورد. یادش به خیر…
    چند سال بعد یک شب در منزل من حسن آقا و آقا داریوش مهمان بودند. داشتیم فرستنده‌ی لامپی مدار معروف استاد عاملی با لامپ EL34  را درست می‌کردیم. خروجی مدار تغذیه‌ی این فرستنده‌ی لامپی ۶۰۰ ولتی بود که در واقع از دو برابر کردن ولتاژ یکسوشده‌ی برق شهر به دست می‌آمد. در این مدار بدنه دستگاه مستقیم به یکی از اتصالات برق شهر وصل است که بسیار خطرناک است و باید دقت کرد که نول برق شهر به بدنه وصل شودکه کسی دچار برق گرفتگی نشود.
    فرستنده آماده شد، و آنتن را وصل کردیم و من میکروفون بدنه فلزی (میکروفون مسجدی) را برداشتم و شروع کردم به گفتن “الو! یک، دو، سه، چهار، آزمایش می‌کنیم”. درب و پنجره‌ی اطاق من فلزی بود و به اسکلت ساختمان متصل بود، به عبارت دیگر «اتصال زمین» داشت. من در حالی که الو الو یک دو سه چهار می‌گفتم، دست چپم را به طرف دستگیره‌ی درب بردم، در حالی که میکروفونِ بدنه فلزی که به اشتباه به فاز برق شهر وصل بود را در دست راست‌ام داشتم. ناگهان دچار برق‌گرفتگی شدم. در لحظه نفهمیدم که از کجا دچار برق‌گرفتگی شده‌ام. فریاد زدم کمک! کمک! در حالی که نه میکروفون را رها می‌کردم و نه دستگیره درب را…
    کم‌کم در چشمان من اطاق رو به تاریکی رفت، دیگر چیزی نفهمیدم. بعداً داریوش به من گفت که گیج شده بود و فقط سیم میکروفون را گرفته و کشیده است. سیم کنده شد ولی میکروفون از دست من رها نشد و البته من نجات یافتم.
    فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم تمام دست راستم از انگشتان تا شانه راستم حتی سینه و زیر گلویم تاول زده است. یادش بخیر!

    ادامه دارد…

    قسمت بعدی

    قسمت پیشین

    .

    .

    مطالب مرتبط:

     

    .

    .

    www.etesalkootah.ir ||   2019-02–05 © 

    2015 www.etesalkootah.ir  © All rights reserved.

    تمامی حقوق برای www.etesalkootah.ir محفوظ است. بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از www.etesalkootah.ir در رادیو،  تلویزیون و رسانه های مشابه آن با ذکر واضح “اتصال کوتاه دات آی آر” بعنوان منبع مجاز است. هر گونه  استفاده  کتبی از بخش یا تمامی هر یک از مطالب www.etesalkootah.ir در سایت های اینترنتی در صورت قرار دادن لینک مستقیم و قابل “کلیک” به آن مطلب در www.etesalkootah.ir مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز در صورت چاپ واضح “www.etesalkootah.ir” بعنوان منبع مجاز است.

    .